![]() |
![]() |
|
| وقتي زبون شازده از دراز نويسي وا مي مونه |
|
بارها مثلا شنیدیم که می گن خشکسالی قهر طبیعته؛ یا زلزله خشم طبیعته یا بارون بغضیه که ترکیده... فکر کنم اگه این طوری باشه، موج عشق طبیعته... لمس مداوم دو دنیایی که هرگز به هم نمی رسند... ساحل و دریا...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 23:15 توسط شازده |
|
|
بیا من مترسک می شوم!! همه بازی ها را تو خواهی برد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 14:42 توسط شازده |
|
|
نگفتمت مرو آن جا؛ که آشنات منم در این سرابِ فنا؛ چشمه حیات منم؟ وگر به خشم روی صد هزار سال ز من به عاقبت به من آیی؛ که منتهاتْ منم نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی که نقش بند سراپرده ی رضاتْ منم نگفتمت که منم بحر؛ و تو یکی ماهی مرو به خشک؛ که دریای باصفاتْ منم نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند که آتش و تبش و گرمی هواتْ منم نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند که گم کنی که سرچشمه صفاتْ منم نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت نظام گیرد؛ خلاق بیجهاتْ منم اگر چراغْ دلی؛ دانکْ راه خانه کجاست وگر خداصفتی؛ دانکْ کدخدات منم پی نوشت: دیوان شمس
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 9:2 توسط شازده |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 0:24 توسط شازده |
|
|
1-امسال خیلی به دنبال این بودم که عوض شوم و خوشحال شم با عید و این حرفها... علی الخصوص (همونطور که واضحه) مثل هر سال حس عید نفوذ نکرده بود زیر پوستم.
2-این شعری که اینجا می آرم از اخوان ثالث هست. می خوام نشون بدم که این خدا غم و غصه و ناراحتی هم تو بهار خودش رو عوض می کرده. 3-به همین دلیل این پست رو تقدیم می کنم به م. ر. که اولین تبریک سال نوش رو برای من نوشت. 4-خوب شد اخوان ثالث بی خیال شعر سنتی شد و رفت شعر نو گفت!! شعری که گذاشتم صرفا به دلیل بهاری بودن و تر و تازگیشه وگرنه خیلی با ادبیاتش حال نکردم. یک جورایی تقلید از شعرای قرون 4 و 5 که خیلی هم موفق نبوده... 5-پست 2222 مقارن شد با تبریک بهاری و احتمالا آخرین پست سال 90. این موضوع رو میمون و مبارک می گیریم. 6-نوروز پیروز. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 17:4 توسط شازده |
|
|
فدایتان شوم؛ از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، که تصمیم گرفتم که امسال حرف زدن از جنبه ی فرهنگی نوروز را به دیگران وگذار کنم و خودم چند کلمه درد و دل کنم. چرا که بسیار گفتند و بسیار شنیدیم؛ حتی فکر می کنم که کسی دیگر گوشش به این حرفها بدهکار نباشد!! تمام این مدت به این فکر می کنم که سال به سال برایمان سختتر می شود که تغییر کنیم. خستگی گذشته را دور بریزیم و از صفر شروع کنیم. سال به سال سختتر می شود که قضاوت نکنیم و زود بخشنده باشیم. خاطرات و اتفاقات زندگیمان، درست حکم یک گاری را پیدا کرده که هر روز و هر جا باید به دنبال خودمان بکشیم و هر روز سنگین تر می شود. لااقل اگر قرار است اینها را هر روز با خودمان حمل کنیم؛ گاهی این تاریخ حجیم را خانه تکانی کنیم و لااقل بخشی را دور بریزیم. خودم را می گویم؛ حکم پیرزنی را پیدا کرده ام که هر روز می گوید "ولش کن! این را هم نگه می دارم. شاید روزی به دردی خورد" و این موضوع تا به آنجا کشید که این گاری برایم سنگین شد و مدتهاست که فکر می کنم درجا می زنم! از تصادف نیک روزگار (به قول پدر گرامی البته) سال به سال چنین اعترافاتی برایمان سختتر می شود. شاید بازی روزگار است. هر چه فکر می کنم بیشتر متقاعد می شوم که اینها نتایج طبیعی بزرگ شدن است! خدا را شکر؛ نوروزی داریم و بچه شدن در نوروز قضاوت دیگران را به همراه نخواهد داشت (یا لااقل کمتر به همراه خواهد داشت!) بچه می شویم و دلها و فکرها را خانه تکانی می کنیم. تغییر و شروع دوباره در نوروز نه تنها ساده تر می نماید، بلکه همیشه بخشی از من معتقد بوده که اینها از ملزمات نوروز است. طبیعت از صفر شروع می کند و هر سال دوباره موفق می شود تا ثمره ای داشته باشد. هیچ نیازی به خاطرات گذشته ندارد؛ جز آن بخشی که تاریخ نام می گیرد و قرار است عبرتی باشد برای ما! از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، که سال به سال فکر می کنم که این تبریک نوروزی بیشتر لباس نصیحت به تن می کند. بگذارید به پای سن و سال و بزرگ شدن و سالخورده شدن زودهنگام من. خیلی مینیمال (البته به سبک وبلاگم) عرض کنم که "هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز" 72 ساعت مانده به تحویل سال؛ مجید کرمی (شازده)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 11:11 توسط شازده |
|
|
مواظب باشید که خودتون رو به چه عنوانی معرفی می کنید. گاهی این بالاترین دست آورد شما تلقی می شه!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 8:13 توسط شازده |
|
|
از صبح افتادم یک تبریک بنویسم... دریغ از یک خط!! فکر می کنم هر چی بود و نبود گفتم تو این سالها...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 22:9 توسط شازده |
|
|
مامان به رسم سالهای قبل واسه خداحافظی با زمستون، فسنجون درست کرده. ولی زمستون که پررو پررو نشسته روبرومون و داره ور و ور نیگامون می کنه و به ریشمون می خنده!!
پی نوشت: تو سمنان که قراره دو شب مونده به عید و شب عید هوا زیر صفر باشه!! من نمی دونم این چه عیدیه امسال!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 8:47 توسط شازده |
|
|
ممکنه که گذشته ی یک آدم تلخ باشه؛ ممکنه پر از جدایی باشه و بدتر از همه پر از سوتفاهم. ممکنه که... ممکنه که گذشته اونطوری که آدم می خواسته نبوده باشه؛ همونطوری که گاهی حال اونطوری که آدم می خواد، پیش نمی ره.
اما با همه ی اینها من گذشته مو واقعا دوست دارم. خاطره به خاطره. آدم به آدم. یک جاییش هست که بهت آرامش می ده. یکی هست که تو رو هیجان زده می کنه. یکی برات گرما داره و یک خاطره ای هست که... توش اونی هستی که دلت می خواد. اگه خیلی خوشبخت هم باشی خلاصه می گردی و می گردی و اونی رو پیدا می کنه که "آدم بهتر وجودت رو بیرون می کشه"... عاشق اون می شی و ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 22:21 توسط شازده |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مینیمالهای شازده بهانه ای است برای گپهای کوتاه؛ و من همیشه به دنبال حرفهای بزرگ، پشت همین بهانه های کوتاهم.
در مینیمالهای شازده، لبخند زیاد می زنیم. اما تو بدان که هر لبخند، حرفی نگفتنی است. |
|
RSS
|